Saturday, August 16, 2014

بفرمایید بیسکوییت

بیسکوییت ساقه طلایی‌ام را گذاشتم داخل روزنامه و گرفتمش بغلم و شروع کردم به راه رفتن: بدون این‌که این‌طرف و آن‌طرفم را نگاه کنم. سرعتم را بیشتر کردم تا زودتر از پارک بیرون بروم. وقتی از پارک خارج شدم، به اولین نفری که رسیدم، به چشم‌هایش خیره شدم. ایستادم و گفتم
_ ببخشید
_بله؟
_می‌شه من شما رو به بیسکوییت ساقه طلایی دعوت کنم؟ امروز بچه‌م به‌دنیا اومده.
نگاهی بدی به من کرد و با عجله و ترس گفت
_مرسی آقا. من دیرم شده. خدافظ.
و شروع کرد به ‌سرعت دور شدن. راستش را بخواهید من بچه ندارم. یعنی بچه‌ای در کار نبود. و نخواهد بود. چون دکتر به من گفت نمی‌توانم بچه‌دار شوم. نه که فکر کنید اسپرم‌هایم خراب هستند یا سیستم تناسلی‌ام درست کار نمی‌کند. نخیر. من از بچگی شیر مادر می‌خوردم و بعد هم روغن زرد و با بزها و گاوها شاخ به شاخ می‌شدم. یک‌بار هم یکی ازم پرسید که کدام باشگاه می‌روم. دکتر به من گفت من نمی‌توانم بچه‌دار شوم، چون یک احمق عقب‌مانده هستم و بچه‌دار شدن برایم به‌منزله‌ی بی‌مسئولیتی است. گفت تو نباید بچه‌دار شوی، همانطور که پدر و مادرت هم نباید بچه‌دار می‌شدند. سپس حرف‌های بد دیگر در مورد شخصیتم زد و گفت که به هیچ دردی نمی‌خورم و بچه‌ام در آینده بدبخت خواهد شد. راستش من اصلن از حرف‌های دکتر خوشم نیامد. برای همین وقتی این جمله‌اش تمام شد دستم را انداختم پشت سرش و سپس سرش را محکم کوباندم روی میز کارش و انقدر این‌کار را کردم تا همه‌جا را خون گرفت و دیگر نفس نمی‌کشید. الان هم خونی که از صورتش پخش می‌شد روی پیراهنم ریخته و فکر کنم این آقا هم برای همین ترسیده بود. آدم‌ها زود قضاوت می‌کنند. مطمئنم اگر صبر می‌کرد تا برایش توضیح بدهم این خون چرا روی پیراهن من ریخته و آن دکترِ از خدا بی‌خبر چه حرف‌هایی به من می‌زده، مرا درک می‌کرد و به‌جای فرار کردن اقدام به دلداری من می‌نمود. ولی انسان‌ها همینند. همه‌ش در حال قضاوت و داوری. همه به منافع خودشان فکر می‌کنند. این قسمت زندگی اجتماعی را اصلن دوست ندارم. برای همین هم همیشه داخل اتاقم به‌سر می‌برم و ترجیح می‌دهم دیوار را نگاه کنم.
دیشب هم همین اتفاق افتاد. یکی از دوستانم زنگ زد و گفت بیا کافه همدیگر را ملاقات کنیم. من هم لبیک گفتم و رفتم. وقتی رفتم طبقه‌ی بالای کافه، چشمم به این دختر مشمئزکننده با آن خال زشت و احمقانه‌ی رو صورتش افتادم. احتمالن فکر می‌کند خیلی خال زیباییست. ولی خب نظر من را پرسید زشت‌ترین خال دنیاست و آن دختر احمق هم جزو زشت‌ترین دخترهای دنیاست. برای همین از دوستم خواستم تا جایش را با من عوض کند تا این اشتباه خلقت جلوی چشمانم نباشد و به‌جایش دیوار چوبی کافه را ببینم.
خلاصه به نظرم رسید که باید پیراهنم را دربیارم. چون باعث می‌شد مردم در موردم قضاوت کنند. پیراهنم را درآوردم و تصمیم گرفتم تا آخر شب بیسکوییت‌هایم را با مردم تقسیم کنم. آخر امروز اولین فرزندم به‌دنیا آمده است.




Friday, June 6, 2014

تو زیبا

دارم داد می‌زنم که بتوانم حرفم را راحتتر بگویم. چون راستش را بخواهید پدر ما اینطوری است و هیچوقت نمی‌تواند در مورد احساسات خودش نسبت به خودش و نسبت به دیگران حرف بزند. یعنی حرف زدن یکجورهایی مرگش است. و ما هم پسر ِهمان پدر هستیم و ما را هم همینطوری تربیت کرده و ما هم وقتی میخاهیم حرف دلمان را بزنیم، انگار میخاهیم با چکش بکوبیم روی تخم‌هایمان.
خیله خب. به قول معروف تند و سریع قال قضیه را بکن. قضیه شما هستید. بله. شما. همین شمایی که این نامه را دست گرفته‌اید. ساده و راحت بگویم که شما بسیار زیبایید. شما در حد این جوانه‌ی درخت لیمو شیرین من زیبایید. شما جلوه‌ی خداوند در طبیعتید. نگاهتان و فرم کله‌ی پوکتان وقتی که مقنعه به سر می‌کنید کافی‌ست که آدم دامن از کف بدهد. وقتی حرف می‌زنید انگار نسیم بهاری بیخ گوش آدم ترانه‌های محلی می‌خاند. وقتی می‌خندید انگار الماس‌های آفریقای جنوبی از دهان و چشمان باریکتان استخراج می‌شوند و انگار ایران آزاد است. انگار چمن‌ها مثل همیشه سبزند و گون‌ها می‌توانند بروند مسافرت و ماژیک‌ها دیگر بوی بد الکل ندهند. با خنده‌ی شما تحویل موقت‌ها می‌توانند شیرین‌ترین اتفاق زندگی باشند. و این‌ها را از ته دل می‌گویم که به همین میز چوبی خاهرم که الان مال من شده قسم می‌خورم تا به حال نشده با این شور حرفی بزنم و از ته دل نباشد. شما خیلی برایم باارزشید. از فرش کف اتاقم، از دشک گل‌گلی، از این دستمال کاغذی که وصل کرده‌ام به کمدم، از این اختراعاتی که انجام داده‌ام، از همه‌ی چیزهایی که بازآفرینی کرده‌ام، از تمام خطهایی که نوشته‌ام و خط‌هایی که کشیده‌ام باارزشترید که شما فرش کف اتاق پروردگار و دشک گل‌گلی پروردگار و دستمال کاغذی وصل شده به کمد پروردگار و اختراع پروردگارید. شما بهترین چیزی هستید که آدم احمق و کوتاه‌فکری مثل من نه تنها می‌تواند داشته باشد، بلکه می‌تواند حتا آرزو کند. خدا مرا ببخشد. نمی‌دانم چه خیر بزرگی کرده‌ام که شما را به من داده است. یا شاید این امتحانی الهی‌ست که امتحان الهی مخصوص ابراهیم و اسماعیل و موسی و مسیح و محمد نیست و هرکس امتحان الهی خودش را دارد. خداوند شما را به عنوان باغچه‌ای برای من فرستاده. شما باغچه‌ی زندگی منید. نه تنها من، این درخت ناقابل، در شما کاشته شده، بلکه تمام گل‌های زیبای زندگی من در شما کاشته می‌شوند. خاکی که شما را ساخته از هر ماده‌ای مقدس‌تر است. هیچ گل و گیاهی، هیچ فتوسنتز و میوه‌ای و هیچ سبزی و تازگی‌ای بدون شما در این زندگی اتفاق نخواهد افتاد. نمی‌خاهم و نمی‌توانم زیبایی شما را توصیف کنم. در آن تاریکی و در آن حالت ذهنی، غایت هنرمندی پروردگار را در شما دیدم. دیدم که گِل‌بازی پروردگار چگونه می‌تواند تمام محاسبات ذهنی را برهم زند. از کجا می‌شود شروع کرد؟ از مجموعه رشته‌های قهوه‌ای رنگ بالای سرتان و آن‌طور که داخل هم بافته شده‌ یا آویزانند، یا از وقتی که دندان‌هایتان را بر لب پایین می‌فشارید یا از لایه‌لایه بافت پوستی که روی گردنتان کشیده شده. یا باید از طنازی شما بگویم که این‌چنین همه چیز را به تخمتان می‌گیرید و خودتان می‌دانید که شاهکار هنری بی‌بدیل خلقتید. هروقت کسی که درونش زیباست چشمانش را باز می‌کند، تمام زیبایی درونش به دنیای خارج شلیک می‌شود و هرقدر که چشمانش باریک‌تر و بسته‌تر باز شوند، شدت و نفوذ این شلیک بیشتر می‌شود. من سوراخ ِ زیبایی‌های درون شما هستم. و چقدر  در برابر همه‌ی این‌ها ناتوانم. مثل یک نوزاد که نمی‌تواند این‌همه عجایب اطرافش را درک کند و در انتها گریه‌اش می‌گیرد. من هم گریه کردم. من داخل سینه‌ام گریه کردم. به جان علی آتشی گریه کردم. وقتی که داشتم می‌رقصیدم گریه کردم. وقتی که داشتم سیب‌زمینی سرخ‌شده می‌خوردم و کنار وکیل‌آباد راه می‌رفتم گریه کردم. وقتی که کش شلوارتان را می‌کشیدم و ول می‌کردم گریه کردم. کاش پروردگار وقتی زیبایی‌ها را انقدر بزرگ می‌آفرید، مغز ما را هم همان‌قدر بزرگ می‌آفرید تا درکشان کنیم. کاش زیبایی‌ها را با ترحم بیشتری می‌آفرید و اجازه نمی‌داد انقدر بی‌رحمانه دلمان را پاره و مغزمان را خورد کنند.

خدا من را ببخشد. به‌خاطر همه‌ی ناشکری‌هایی که در برابر این همه زیبایی می‌کنم و همه‌ی نفهمی‌هایی که از خودم نشان می‌دهم. خدا همه‌ی ما را به‌خاطر تمام ثانیه‌هایی که به‌جای پرستیدن باغچه‌هایمان، غم و غصه‌هایمان را پرستیدیم ببخشد.

Friday, May 30, 2014

عاشقا خدافظی نمی‌کنن

صدای تنهایی می‌آد تو اتاقم. می‌گه سلام بفرمایید چایی بخوریم با هندوانه. ولی آقا این صد تومنیه افتاد زمین من خم نشدم ورش دارم. از حسودیه. ینی قبول دارم که از حسودیه. حسودی هم داره. همه چیز مال بقیه‌ست. به قرآن راست می‌گم. همه چیز مال بقیه‌ست. پول مال بقیه‌ست. ماشین مال بقیه‌ست. دوس‌دختر خوب مال بقیه‌ست. شهرت و قدرت و کدورت و حماقت و سعادت هم مال بقیه‌ست. حتا یه دوچرخه‌ی خوب که ترمزش صدای گودزیلا وختی موشک می‌خورد بهش نده هم مال بقیه‌ست.حالا من توجیه می‌کنم همه‌ش. بله. راه دوره. خونه تنگه. ما آدمای اخلاق مداریم. ما دزدی نمی‌کنیم. ما تقلب نمی‌کنیم. ما شیر سویا می‌خوریم. ما سوار ماشین بابامون نمی‌شیم. ما با دخترا تو خیابون دوست نمی‌شیم. حتا تو گالری. اون اوایل که اومده بودم مشهد خیلی تنهاتر بودم راستش. دمبال دوست می‌گشتم. اینور و اونور نداشت. می‌رفتم تو گالری‌ها دمبال دوست. کارا که همه کسشر بودن از اول. سالی یه نمایشگاه خوب بود. می‌رفتم تو نظر ملتو می‌پرسیدم. بعضی وختام که هنرمندی که نمایشگاه گذاشته بود همسن‌های خودم بود باش صبت می‌کردم و دوست می‌شدم.راستش از آدمای دور و ورم آبی گرم نشد. اون اوایل رو عرض می‌کنم. خلاصه که از همون اولشم همه چیز مال بقیه بود. ینی از همون اولی که هرجا بودم. گمبد بودم. اینجا بودم. آقا ما همیشه متوسط بودیم. همیشه تو جیبمون انقد پول داشتیم که خم نشیم این صد تومنیه رو ورداریم. ولی هیچوخت انقدم پول نداشتیم که برا کسی صد تومنی بندازیم رو زمین. همه چیز مال بقیه بوده.من از خودم ناراحت نیستم. از دست خودم شاکی نمی‌شم وختی حسودی می‌کنم. احساس می‌کنم حقمه که حسودی کنم. اگه حسودیم به عصبانیت بکشه هم ناراحت نمی‌شم. چون فکر می‌کنم لیاقتشو داشتم، ولی نداشتمش. حسودی داره. شما ملاحظه بفرمایید. عصبانیتم داره. درسته. نباید آدم ناراحت بشه. خیلی وقت بود که زوربای یونانی رو خوندم. خیلی وقته که رباعیات خیامو کم و بیش حفظم. که یاد بگیرم ناراحت نباشم. بگم به تخمت داداش. ولی خب نمی‌شه. می‌شه. به این سادگیا نیست. باید پیرهن پاره کنی. باید چن بار با کله بری تو کون غم. بعد که کله‌ی آغشته به گهت رو از توش درآوردی و رفتی خودتو تمیز کردی بعد دیگه از اون سوراخ گزیده نمی‌شی. آره آقا. حقمه ناراحت شم. خیلی خنده‌داره آقا. حسودیم می‌شه. بدم حسودیم می‌شه [می‌خندم]. ناراحت شدم به روم آورد. می‌تونست خفه بمونه و نگه. مثه اینه که یکی گرسنه باشه، چیزی هم نداشته باشه بخوره، بهش بگی من ظهر ناهار رستوران دعوتم. نکنین این کارو. خفه بمونین.

با جوهر و قلم مو می‌خاستم ازش چاپ بگیرم. جوهر ریختم روش. ولی بعد که افتاد زمین دیگه خم نشدم ورش دارم. خونه‌ی تو که بودم خم می‌شدم. همیشه آبمیوه داشتی می‌آوردی می‌خوردیم. همیشه تو جمع نبودی.عرق پیشونیتو با پشت دستت پاک می‌کردی. بهت گفتم سلام. گفتی سلام. سلام سلامتی نیاورد. پول پول نیاورد. هرچی مونده بود همین بود که الان رو میز بود. گفتم خدافظ. نگفتی خدافظ. چون عاشقا خدافظی نمی‌کنن.


Friday, May 2, 2014

خلق خدا را رها کنید

وقتی که کنکور می‌دادم فکر می‌کردم به معماری علاقه دارم. لازم نیست زیاد در موردش سخنرانی کنم. حالا که سه سال گذشته می‌بینم از سر و ته‌ام هیچ معماری درنمی‌آید. هیچ‌کدام از استعدادها و علایقم دور و بر معماری نمی‌چرخند. نه تنها این، که از معماری‌ها و اساتید معماری و کتاب‌های معماری هم خوشم نمی‌آید. خیانت سیستم آموزشی است، یا خودم این‌طوری هستم، یا هرچیز دیگری را نمی‌دانم. ولی این اتفاقی است که برای من افتاده. و برای خیلی‌های دیگر هم افتاده. لازم است بیایید دانشگاه ما تا ببینید اکثر بچه‌ها علاقه‌ای به رشته‌شان ندارند. یعنی نه قرار است وقتی لیسانس می‌گیرند، لیسانسشان برایشان نان شود، و نه عاشق رشته‌شان هستند که دل به دریا بزنند و دنیا را تکان دهند. هیچچی. صفر. و این‌جاست که آدم ناراحت می‌شود. یعنی غمگین می‌شود. یعنی فردا که قرار است برود سر کلاس به زمین و آسمان فحش می‌دهد. بعضی‌ها تو دلشان فحش می‌دهند. بعضی‌ها تو فیس‌بوکشان. بعضی‌ها توییتر.
حالا این را نمی‌نویسم که وضعیت را شرح دهم. این متن یک متن هم‌دردی نیست. این یک تهدید است. یک فحاشی بی‌رحمانه است. آدمی که آینده‌ش مشخص نیست، یا اگر هست ازش بدش می‌آید، باید لحظه‌ی حال را با چنگ زدن به چیزهای مختلف تحمل کند. می‌خواهیم از کلاسی که فردا داریم فرار کنیم. یکی می‌رود پارک سیگار می‌کشد. یکی با دوستش می‌رود کافه. یکی فیلم نگاه می‌کند. یکی تو فیس‌بوک می‌چرخد. یکی یک‌بار بیشتر جق می‌زند. یکی آرسنال را دنبال می‌کند. یکی اسمس بازی می‌کند. خود من علاوه‌ بر همه‌ی اینهایی که گفتم، سعی می‌کنم لوبیا بکارم. یا گلدان‌هایم شخم بزنم. یا یک هفته تلاش می‌کنم دانه‌ی لیمویی که داخل گلدان کاشتم جوانه بزند. یا با چوب‌های آت و آشغال قفسه برای کتاب‌هایم بسازم. یا هر روز چینش اتاقم را عوض کنم. یک روز تختم را ببرم بیرون و دشک طبی بخرم. یک روز میز گرد بیاورم تو اتاق. فردایش با قوطی آلمینیومی دو سانتی و پیچ و مهره برای موشی که قرار است حیوان خانگی‌ام شود قفس می‌سازم. پس‌فردا دمبال قیمت شیشه و آیینه و پلی‌کربنات می‌گردم. مسعود با دوربین آنالوگ احمقانه‌اش عکس می‌گیرد یا همیشه دارد فملی گای نگاه می‌کند. علی همیشه در مورد فلان موضوع توییت می‌کند. مصطفا دمبال استارت‌آپ ویکند و اینجور چیزهاست. برادرم مرغ و خروس نگه می‌دارد یا کاکتوس‌های زشت و به درد نخور توی باغچه‌اش می‌کارد یا با آشغال‌هایش آتش درست می‌کند.
اگر این‌ها نباشد سقوطمان حتمی‌ست. یک قسمت فمیلی‌گای یعنی بیست دقیقه را بیخیال آینده بگذرانی. ساختن یک قفسه با چوب‌های به‌درد نخور یعنی یک روز را بیخیال آینده بگذرانی. یک قفس موش درست کردن یعنی دو هفته. و هرکار دیگری که ما بی‌هدف می‌کنیم.
من وقتی داشتم توی این گلدان‌های کوچک دانه‌ی لیمو می‌کاشتم، پدر مادرم یا مسخره‌ می‌کردند یا می‌گفتند بی‌فایده‌ست و درخت نمی‌شود و اگر بشود میوه نمی‌دهد و اگر بدهد میوه‌اش فلان است. یا می‌گفتند این چیزی که ساختی زشت است. تو که وقت می‌گذاری یک چیز خوشگلتر بساز. یا وقتی در مورد زندگی زنبورها کتاب می‌خانم دوستم می‌گوید این‌ها به چه کارت می‌آیند. یا شاید به مسعود بگویید احمق جان الان که کسی با نگاتیو و آنالوگ عکس نمی‌گیرد. ولی این‌ها متوجه نیستند. فکر می‌کنند من لیمو می‌کارم که پرورش لیمو باز کنم یا زندگی‌ام را روی لیمو بچرخانم. یا می‌خواهم با چیزهایی که با چوب و آلمینیوم میسازم نمایشگاه صنایع دستی بزنم. یا دانشمند ِ زنبور شناس بشوم. ولی این‌ها همه‌ش بهانه است. بهانه برای دل‌خوش و بیخیال قضایا بودن و سرگرم شدن با دانه‌ی لیمو و نگاتیو و مرغ و خروس.

پس دفعه‌ی بعد که دیدید یکی دارد با مغار روی یک کتری برنجی یک جمله می‌نویسد، فکر نکنید زده به سرش، احمق است، می‌خواهد با فروش این کتری به‌عنوان اثر هنری پولدار شود یا حتا عاشق شده. این یک راه نجات بوده برای زنده بیرون آمدن از یک بعدازظهر سگی. 
الان اگر بپرسند دوست داری چه‌کاره شوی، می‌گویم متخصص گذارندن بعدازظهرها.


Sunday, April 27, 2014

قربانیان استخر

ما هفته‌ای سه بار یا حتا دو بار یا اگر بیشتر وقت داشته باشیم یک‌بار با مسود به استخر می‌رویم. شاید شما فکر کنید ما شناگران ماهری هستیم ولی متاسفانه این تفکر، تفکر غلطی است. من به کل شنا بلد نیستم. مسعود هم که عقل ندارد، در نتیجه شنا بلد بودن یا نبودنش فرقی نمی‌کند؛ در نتیجه فرض می‌کنیم شنا بلد نیست. چون ممکن است وسط شنا کردن این فکر به ذهنش برسد که غرق شدن تجربه‌ی جالبیست و خودش را غرق کند. برای همین همیشه باید یکی مراقبش باشد.
ِان‌دفه که رفتیم استخر من چند دقیقه دیرتر رسیدم و مسعود داشت ساعتش را نگاه می‌کرد که درواقع ساعت من بود که دفعه‌ی قبلی خانه‌شان جا گذاشته بودم. خودش را به ناراحتی و دل‌خوری زده بود و زیر لب حتا چیزی نمی‌گفت. وقتی رفتیم داخل استخر مثل همیشه مسعود رفت قسمت عمیق و من رفتم جایی که آدم‌های سطحی مثل خودم می‌روند. حالا می‌خواهم به شما بگویم چطوری می‌توانید شنا یادبگیرید. اولین قدم این است که روی آب بمانید. تکنیک اول روی آب ماندن این است که با دست‌هایتان به سمت پایین فشار بدهید تا خودتان بالا بروید. و سپس همین کار را با پاهایتان بکنید. من داشتم این‌ها را تمرین می‌کردم و اکثر ناموفق بودم. چون در یاد گرفتن، چه شنا باشد چه هر چیز دیگری، استعداد بسیار پایینی دارم یا به قولی کودن هستم.
چند دقیقه به همین تمرین کردن‌ها گذشت. یک‌هو صدای جیغی آمد. این‌ور آن‌ور را نگاه کردم و دیدم خبری نیست. فک کردم خیالاتی شدم. اما دوباره صدای جیغی آمد و این‌بار طولانی‌تر و رساتر. دیدم قیافه‌ی همه طوری است که انگار صدا را شنیده‌اند. صدای جیغ سوم که آمد همه‌ی غریق نجات‌ها به قسمت عمیق هجوم آورند. دو سه تاشان لباس‌ها را کندند و پریدند داخل استخر. صدا قطع شد. بعد از چند لحظه دوباره صدای جیغی آمد. ولی این‌بار از سمت کم‌عمق استخر. غریق نجات‌ها که همه پریده بودند داخل آب، حالا یکی یکی داشتند خارج می‌شدند و به سمت کم عمیق می‌دویدند. جیغ دوم هم از قسمت کم‌عمق به هوا برخاست. یواش یواش صدای جیغ‌ها زیاد شده بود و ملت یکی یکی به زیر آب کشیده می‌شدند. من سرم را بردم زیر آب تا ببینم زیر آب چه خبر است. یک موجود، تقریبن به اندازه‌ی دانشکده‌مان، داشت ملت را یکی یکی با دست‌های زشت و پولک‌دارش به سمت خودش می‌کشید و یک لقمه‌ی چربشان می‌کرد. این را که دیدم، بعد از شاشیدن داخل آب، به زحمت از استخر بیرون آمدم و به سرعت به سمت خروجی دویدم. ناگهان یاد مسود افتادم. ایستادم و رو به استخر داد زدم «مسود... مسود...». پیدایش نبود. رفتم قسمت عمیق و داد زدم «مسود... مسود...» ولی باز هم جوابی دریافت نکردم. هیولای پولک‌دار سبز-آبی داخل استخر همین‌طور داشت قربانی‌هایش را با خرطوم درازش به سمت خودش می‌کشید. اصلن اعصاب نداشت. برایش فرق نمی‌کرد قربانی‌اش مسلمان است یا کافر. دانشجو یا استاد. مهندسی مکانیک می‌خواند یا ادبیات. لیسانس یا فوق‌لیسانس. جوان یا بزرگ‌سال. فقط می‌خورد. البته از قیافه‌اش ملوم بود که جنسیت برایش فرق می‌کند. یعنی این‌طور به نظر می‌رسید که ترجیح می‌داد دانشجویان دختر را قورت بدهد. ولی احتمالن بهش اطلاعات نادرست داده بودند. چون امروز روز فرد بود و خبری از دخترهای باکره‌ی دانشجو نبود. جالب این‌جاست که اگر روز زوج بود، آن‌وقت برایش فرق می‌کرد که قربانی دانشجو است یا استاد. چون هیچ هیولایی علاقه ندارد اساتید پا به سن گذاشته و اخمو و گوشت‌تلخ دانشگاه فردوسی را بخورد. همچنین فرق می‌کرد که از دانشجویان سیبیلو و مقنعه‌دار مکانیک باشد یا دانشجویان بزک‌کرده و تراشیده‌‌ی ادبیات انگلیسی. بگذریم. هیولا تقریبن همه را قورت داده بود ولی مثل‌اینکه هنوز سیر نشده بود. از استخر بیرون آمد. شرشر ازش آب می‌چکید و لحجه‌ی خاصی هم داشت وقتی که در حال قورت دادن یک دانشجوی خودپسند معماری فریاد زد «This is a message from God». من واقعن نمی‌دانستم چه‌کار کنم. اول به خودم فحش داده‌م که به‌خاطر یک سیاه‌پوست مثل مسعود برگشتم داخل استخر. بعد دور و برم را نگاه کردم و تابلوی «اتاق غریق نجات» را دیدم. دویدم داخل اتاق. اتاق را برانداز کردم. هیچ اسلحه‌ی کوسه‌کشی یا تانک آب‌پاشی داخل اتاق نبود. این شد که لباس‌های روی جالباسی را از روی جالباسی پایین انداخت و جالباسی به دست برگشتم کنار استخر. جالباسی را همچون نیزه در دست گرفتم و به سمت هیولای خرطوم‌دار بزرگ دویدم. وقتی نزدیکش شدم جالباسی را پرت کردم و جالباسی خورد به چشم‌هایش. اعصابش خورد شد و با همان لحجه‌ی تخمی‌اش گفت «You are dead my friend». بهش گفتم «Im not your friend, you piece of horseshit» و او گفت «Watch your language man» ناگهان هیولا تقلیل حجم یافت و هی کوچک و کوچک‌تر شد و کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر تا این‌اینکه شد اندازه‌ی مثلن یک خانه‌ی دو طبقه‌ی 150 متری. و بعد کوچتر و کوچکتر شد تا شد مثلن اندازه‌ی یک درخت چنار. و باز کوچکتر شد تا شد اندازه‌ی یک مینی‌بوس و باز کوچکتر شد تا شد اندازه‌ی یک کمد و باز کوچکتری شد تا شد اندازه‌ی یک انسان. درواقع یک انسان شد و آن هم کسی نبود جز مسود. با همان لحجه‌ی تخمی‌ش گفت «بریم خونه رفیق؟ ساعت هفت و نیم شده». با هم از استخر درآمدیم و خودمان را خشک کردیم و کفشمان را واکس زدیم و سوار دوچرخه شدیم و رفتیم خانه.

توی راه، سوار دوچرخه که بودیم، ازش پرسیدم «اون همه آدمو کشتی که چی بشه؟»
گفت «به امید دنیایی که نیازی به این کارا نباشه.»


Thursday, April 24, 2014

لوله

بهت قول دادم اگه با دوسپسرت بهم بزنی دوسپسرت میشم ولی تو حتا منو نمیشناختی برای همین شالگردن و روسریتو ورداشتی و رفتی تو خیابون زیر باران شمشادای سبز خیسو دست زدی بعدم رفتی کافه با دوسپسرت که مدل موهاش مثل مدل موی همه‌ی پسرای این مرز بومه و لباس مردونه‌ی تنگ و شلوار فاق کوتاه میپوشه و از هنر و ادبیات نه تنها این مملکت بلکه هیچ مملکتی هیچی حالیش نیست و از اینها گذشته هیچ بویی از علم و تکنولوژی نبرده و تو همیشه احساس میکردی که علم و هنر از هم جدا نیستند که علم یکجور هنره که ما از مکانیزمش خبر نداریم و هنر یکجور علمه که هنرمند همه چیزشو غریزی انجام میده و با همه‌ی تزهای کسشری که تو مغزت میگذشت من بهت قول دادم اگه با دوسپسرت بهم بزنی من دوسپسرت میشم. یه روز که داشتی میرفتی بیرون که با دوسپسرت بستنی بخوری تو پیاده رو دیدمت اومدم جلو بهتون سلام کردم بهت جلوی دوسپسرت گفتم اگه با دوسپسرت بهم بزنی دوسپسرت میشم ولی تو بازم خندیدی و به دوسپسرت گفتی این خیلی آدم احمقیه و منم اونجا برات یه شعر کوتاه خوندم
اگه با
دوس
پسرت
به
هم
به
زنی
من دوسپسرت می‌شوم

نه که فکر کنی دکلمه کردم نه ساز دهنیمو درآوردم و این ترانه رو با موسیقی همراه کردم و دوسپسرت شروع کرد به خندیدن و بهم گفت رفیق تو خیلی باحالی منم بهش گفتم من رفیق تو نیستم من دشمن توام من ترجیح میدم سرت بالای گردنت نباشه عوضی ترجیح میدم وقتی زیر یه سقف کامپوزیت نشستی زلزله بیاد و روی سر بی‌مغزت بیوفته فرداش یا پسفرداش (یادم نیست دقیقن) کنار پارک ملت تنها داشتی درختا رو نگاه میکردی که اومدم جلو بهت گفتم سلام تو رفتی جلو جلو انگار نه انگار منو دیدی منم عصبانی شدم و به راننده‌های اتوبوس فحش دادم ولی اونا هم انگار نه انگار که من وجود دارم هیچ توجهی بهم نکردن اونجا فک کردم شاید وجود ندارم برای همین با سرعت رفتم به سمت یه درخت به این امید که ازش رد بشم ولی محکم خوردم بهش و افتادم زمین و وقتی بیدار شدم دیدم پنجره‌ی اتاقم بازه و بارون داره میریزه روی میز گرد کنار پنجره ولی پنجره رو نبستم چون هوا خیلی مرطوب و دوستداشتنی بود و احساس کردن ستاره‌ی درخشان در آسمان شب هنر ایران هستم ولی وقتی نگاه کردم به شاسی ها و مدادها و قلم موهایی که خیلی وقته بهشون دست نزدم چون هیچچی بلد نیستم که بخام بهشون دست بزنم خیلی ناامید شدم و زدم زیر گریه و اشک و بارون با هم قاطی شد و خیلی فضا غمبار شد اومدم تو کوچه دیدم تو داری زنگ میزنی ورداشتم قبل از اینکه بگی سلام بهت گفتم اگه با دوسپسرت بهم بزنی دوسپسرت میشم که گفتی امین دوسپسرم مرده گفتم چی گفتی مرده گفتم چی گفتی مرده گفتم خب چه بهتر الان میتونم دوسپسرت بشم که زدی زیر گریه و اشک و بارون با هم قاطی شد و فضا از اون چیزی که بود غم‌انگیزتر شد بهت گفتم غصه بخور چون هیچچی درست نمیشه و دوسپسرت مرده و زنده نمیشه و این خیلی حرفه و باید غصه بخوری چون اینکار خیلی منطقیه که بهم گفتی خفه شم

Wednesday, December 25, 2013

چگونه به کمک سعدی بخابیم و تخممان هم نباشد


امروز صبح بعد از دوازده ساعت خوابیدن (یا بیشتر) بیدار شدم و صبحانه‌ام را خوردم و رفتم دانشگاه برای حضور در کلاس ِ کارگاه مصالح. علت این دوازده ساعت خاب، شب‌بیداری ِ پریشبم بود به‌خاطر تحویل موقت پروژه‌ی طرح ِ یک. اما امروز صبح که بیدار شدم (بعد از دوازده ساعت دوری از واقعیت) دوباره آن احساس کرختی ِ زشتی که هرچند وقت یکبار بهش مبتلا می‌شوم به من حمله کرد و نوک تیز نیزه‌اش را روی نوک صورتیِ پستان‌هایم فشار داد. احساسی که باعث می‌شود موبایل اچ‌تی‌سی قدیمی‌ام را بیشتر درک کنم. وقتی سه سال پیش این موبایل خوشگل و باحال را خریدم، کارهای خارق‌العاده‌ای برایم انجام میداد که باعث می‌شد بهش بگویم آفرین پسر. ولی بعد از سه سال، باتری ِ خسته‌اش اجازه نمی‌دهد همان کارهای قدیمی را بکند؛ چه برسد به رقابت با گوشی‌های جدید ِ تازه‌نفس ِ آندرویدی یا این کسشرهایی که اپل تولید می‌کند. احساسی که باعث می‌شود فکر کنی کارهایی که تا چندوقت پیش می‌توانستی بکنی دیگر ازت برنمی‌آیند و کارت تمام است. مثل یک گیجی/خستگی ِ بسیار زیاد ِ یک جام ِ دِگر بگیر و من نتوانمی.  بعد آدم‌های دور و اطرافت را نگاه می‌کنی و احساس حقارت و ضعف زیادی وجودت را فرا می‌گیرد. یک لحظه نگاه می‌کنی و خودت را با آن‌ها مقایسه می‌کنی و در تک تک ِ مقایسه‌ها شکست می‌خوری. ینی یک‌طور می‌شوی که به قدرت‌هایی که داشتی شک می‌کنی و فکر می‌کنی که احتمالن شانسی بوده‌اند و درنتیجه تو فقط یک آدم خوش‌شانس ِ بی‌عرضه‌ای.

هروقت همچین مشکلی پیش می‌آید و نمی‌گذارد من همان آدمی باشم که باید باشم، دوستانم راه حل‌های زیادی از جمله سفر رفتن، استراحت، آب پرتغال، قهوه، عرق سگی، جق زدن یا سکس، خط خطی کردن ِ یک صفحه‌ی سفید و امثالهم می‌دهند که خب هیچوقت هیچ مشکلی را حل نمی‌کند. چون در هر صورت وقتی که سفر می‌روی، استراحت می‌کنی، آب پرتغال یا قهوه می‌خوری، جق میزنی یا یکی را می‌کنی یا از همه بدتر دست به سیاه کردن یک برگه‌ی سفید می‌زنی، باز هم داری به این مشکل بزرگ فکر می‌کنی.

خوشبختانه کلاس ِ صبح تشکیل نشد و من با این احساس سنگینِ خستگی و گیجی کیفم را برداشتم و با دوچرخه به کتابخانه رفتم. احساس کردم باید جواب مشکلم را در کتابخانه پیدا کنم. در هر صورت دانشگاه ما کتابخانه‌ی خیلی بزرگی دارد و دانشمندان بسیار بزرگتری به مشکلات بزرگتر بشری پاسخ داده‌اند و پاسخ‌هایشان را داخل این ساختمان بزرگ نگه‌داری می‌کنند. وقتی وارد ِ مخزن شدم شروع کردم به راه رفتن کنار راهروهایی که دوطرفشان را قفسه‌های کتاب پرکرده بودند. اول هر راهرو روی یک تکه کاغذ نوشته بود داخل این راهرو چه کتاب‌های هست. در قسمت PS، بالای ادبیاتِ آمریکا، اسم سعدی رحمة الله علیه را دیدم و با خودم گفتم جواب مشکلم را در حکایت‌های این حبه‌ی انگور ِ زبان ِ فارسی پیدا کنم. وارد راهرو شدم و آنقدر راه رفتم تا رسیدم به قسمت PS که سعدی با افتخار آن را با گلستان و بوستان و دیوان و کلیات و اینجور چیزهایش اشغال کرده بود. از بین هزاران نسخه‌ی گلستان که در قفسه‌ی سوم با هم رقابت می‌کردند، یکی که از همه گنده‌تر و قرمزتر بود را ورداشتم و دیدم در پاورقی‌اش معنی کلمات دشوار را هم نوشته و بعضن ابیات را هم معنی کرده و پلی زده از ادبیات غنی ِ سعدی به ادبیات ِ فقیرِ بنده‌ی حقیر. 


کتاب را گرفتم بغلم و نشستم روی یکی از میزهای مطالعه. اولِ کتاب آقای خلیل خطیب رهبر کلی از «استادِ سخن» تعریف کرده (نمی‌گویم خایه‌مالی که به کسی برنخورد) و او را بزرگترین نویسنده‌ و گوینده‌ی ایران دانسته و گفته «شهد ِ کلام استاد ِ سخن را حلاوتی دیگرست». اولش ناامید شدم چون دمبال شهد و شکر نبودم و بیشتر می‌خاستم جباب ِ مشکلم را پیدا کنم. برای همین زودتر به فهرست کتاب رفتم و متوجه شدم کتاب از هشت قسمت تشکیل شده: «در سیرت پادشاهان»، «در اخلاق درویشان»، «در فضیلت قناعت»، «در فوائد خاموشی»، «در عشق و جوانی»، «در ضعف و پیری»، «در تاثیر تربیت» و «در آداب صحبت». دیدم نه علاقه‌ای به سیرت پادشاهان دارم، نه فوائد خاموشی، نه عاشقم نه پیرم. تربیت و آدابِ صحبت هم به دردم نمی‌خورد. برای همین فکر کردم شاید جواب مشکلم را در سیرت ِ درویشان پیدا کنم، چون درویشان از جمله آدم‌هایی بودند که علی‌رغم این‌که چیزی به تخمشان نبوده، آدم‌های پرفضیلت و شاخی محسوب می‌شدند. برای همین شروع کردم به خاندن ِ باب دوم و همینطور که داشتم بیشتر با درویشان آشنا می‌شدم رسیدم به حکایت دهم در مورد فردی که از یعقوب پیغمبر سوال جالبی می‌پرسد.
چون سعدی رحمة الله‌علیه مطئنن داستانش را بهتر از من تعریف میکند خود حکایت را همان‌طور که برادر خلیل خطیب رهبر نقل کرده، این‌جا می‌نویسم:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که اِی روشن‌گهر پیر ِ خردمند

ز مِصرش بوی‌ پیراهن شنیدی
چرا در چاهِ کنعانش ندیدی

بگفت احوال ِ ما برق ِ جهانست
دمی پیدا و دیگر دم نهانست

گهی بر طارم ِ اَعلی نشینیم
گهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندی
سرِ دست از دو عالم برفشاندی*

کتاب را بستم، برگشتم خانه، خابیدم و صبر کردم تا هروقت لازم بود باز بر طارم ِ اَعلی نشینم و فهمیدم اگر درویش در حالی بماندی، سر ِ دست از دو عالم برفشاندی.

*: یعقوب در پاسخ می‌گوید احوال ما درویشان مثل رعد و برق یک‌لحظه هست و لحظه‌ی بعد غیب می‌شود، بعضی‌وقت‌ها روی گنبد جهان می‌نشینیم و همه چیز را می‌بینیم و بعضی وقت‌ها پشت ِ پای خودمان را هم نمی‌توانیم ببینیم. چون اگر درویش همیشه در حالت ِ خفنی‌اش می‌ماند دو عالم را ترک می‌کرد.




Thursday, December 19, 2013

فردا که نیامده‌ست

دکمه‌ها را به سختی می‌بینم. خودم اینطور خاستم. چراغ را خاموش کردم و دراز کشیدم کف اتاقم با لپ تاپ. همه جا تاریک است. یک لیوان قهوه با شیر و کلوچه برای خودم مهیا کردم و گذاشتم کنار لپ تاپ. حالا که چراغ خاموش شده تصمیم گرفته‌ام بنویسم. نمیدانم از چی. از کجا. این روزها گیجم. با اینکه از صب تا شب در حال فعالیتم ولی آخر شب یادم نیست امروز چه کرده‌ام. فقط از تغییرات اطرافم می‌فهمم. از این‌که تختم را از اتاقم برده‌ام بیرون. از این‌که بالای مانیتور یک طاقچه زده‌ام. از این‌که نیلوفر برایم یک کاکتوس بزرگ آورده. از سه پایه و شاسی. از سطل آشغالی که از صب تا شب پر و خالی می‌شود. از کف اتاقم که پر از آشغال است. از دیوارهایی که جدیدن همین‌طور دارند خالی می‌شوند. عکس‌ها به کنار می‌روند. نوشته‌ها کنده می‌شوند. از آهنگ‌هایی که جدیدن گوش می‌کنم. از خواب‌هایی که جدیدن می‌بینم. از سیگاری که می‌کشم یا نمی‌کشم. از خستگی‌های دائمی. از ماکت طرح، دایی محمود، عمه فرح، مسعودشان. نگاهی می‌اندازم به کتاب‌هایی که جدیدن می‌خوانم و مقایسه می‌کنم با آنها که قبلن می‌خواندم. از کیف پولم، جاهایی که می‌روم، غذایی که می‌خورم، دوستی که می‌بینم یا نمی‌بینم. آن‌هایی که برایشان بوس می‌فرستم و آن‌هایی که یادم می‌رود جوابشان را بدهم. از ساعت‌هایی که به دیوار اتاقم نگاه می‌کنم بدون این‌که به چیزی فکر کنم. از این‌که جدیدن به شیر خوردن علاقه پیدا کرده‌ام. از گردن دردم یا لاغرتر شدنم.
همیشه در تغییر. همیشه چیزی متفاوت. همیشه در حال تجربه کردن. انگار نه انگار یک روز باید یک راه را بروی. نه. یکروز می‌رسد که می‌فهمی یکراه را رفتن بزرگترین حماقت بوده. با مسود وقتی پیاده راه می‌رویم و نمی‌توانیم مسیری را که هزار بار از آن گذشتیم بنا به توصیه فیلسوفان و هنرمندان، طوری دیگر ببینیم، شروع می‌کنیم به ساختن مسیری که تا به حال نرفتیم. قرار می‌گذاریم جای خریدن خانه یک RV بخریم و داخلش زندگی کنیم. هروقت از زندگی در محلی خسته شدیم، به محلی دیگر می‌رویم. اگر از زندگی در شهری خسته شدیم، خانه بدوشانه، به شهری دیگر می‌رویم. بدون این‌که دامن بلندمان بخاهد جایی گیر کند. احتمالن آنقدر فقیر خواهیم شد که هرشب برای نهار فردا به قول یکتاپرست‌ها بگوییم خدا بزرگ است. یا شاید انقدر پولدار شویم که فردایش نهار نخوریم.
ولی برای رسیدن به این رویا باید خار خودت را بگایی. باید بشاشی روی خیلی چیزها. روی چیزهایی که از وقتی به‌دنیا آمدی همه گفتند که چیز مهمی است، که چقدر گُهِ بزرگی است و نمی‌توان رویش شاشید. باید بشاشی روی آموزه‌های کودکی و نوجوانی و جوانی. باید مثانه‌ات همیشه پُر باشد. آماده باشی بشاشی روی زن، زندگی، غذاهای کسشر ِ خوشمزه، غرور ِ گرفتن مدرک یا مهندس شدن یا بالا بردن ساختمانی. باید برسی به چیزهایی که نتوان رویشان شاشید. مثل همان خدایی که گفتم. باید معنی زندگی کم حجم شود. آن‌قدر کم حجم که شاشیدن رویش غیرممکن باشد.

حالا در لپ‌تاپ بسته شده است. و من خابم.


Monday, December 16, 2013

پرتقال کوچولو

پرتقال کوچولو فریاد می‌زد «پرتقال‌ها را نکشید... پرتقال‌ها را نکشید». اما فریادهایش نتیجه‌ای نداشت. پرتقال‌ها یکی یکی یا له می‌شدند یا دو شقه. پرتقال کوچولو با خودش فکر کرد مدیا پلیرش را باز کند و یک آهنگ غمگین بگذارد. یا ساعت چهار صبح با دوستانش برود توی جاده‌ی بجنور سیگار بکشد. اما این‌ها فایده نداشت. این‌ها هیچکدام فایده نداشت. این‌ها چیزی را درست نمی‌کرد. پرتقال کوچولو سعی کرد چشمانش را ببند و زور بزند تا وقتی چشمانش را باز کند دیگر پرتقال کوچولو نباشد. یک پرینتر Xerox Phaser 3121 باشد یا یک بوکمارک مقوایی خاکستری. یا سوییچ ماشین پدرش یا دریلی که کاش داشت و دیوارها را باهاش سوراخ می‌کرد ولی این‌ها هیچکدام فایده نداشت. این‌ها چیزی را درست نمی‌کرد. پرتقال‌ها یکی یکی کشته می‌شدند. آب پرتقال‌ها روی میز تحریر می‌ریختند. گوشت پرتقال‌ها زیر دندان‌ها زرد و سفید از سه بعد به دو بعد و بعدها به یک بعد و بعدها به بی‌بعدی می‌رسیدند. پرتقال کوچولو ناگهان یادش رفت پرتقال یعنی چه. پرتقال یعنی چه؟ پرتقال را چگونه می‌توان تعریف کرد؟ پرتقال چه رنگی‌ است؟ چه مزه‌ای دارد؟ چه ویتامینی دارد؟ دریانوردان چرا پرتقال با خودشان حمل می‌کنند؟ پرتقال کوچولو به اطرافش نگاه کرد. به سقف بلند بالای سرش نگاه کرد. بغض در گلویش گیر کرده بود. به سمت دیوار دوید و خودش را کوبید به دیوار. اما باز هم یادش نیامد پرتقال یعنی چه. یادش نیامد از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ پس به سمت بشقاب و چاقو، چنگال، جنازه‌های پرتقال، جنازه‌های کیوی، نارنگی، دانه‌های انار، ته‌مانده‌ی سیب‌های سرخ ِ لبنانی.
«پرتقال کوچولو را نکشید... پرتقال کوچولو را نکشید...» پرتقال کوچولو فریاد می‌زد. اما فریادهایش نتیجه‌ای نداشت. پس به دانشگاه رفت و به پاورپوینتی با عنوان بررسی قتل عام پرتقال‌ها در سرمای آخر پاییز گوش داد. با خودش فکر کرد که حساب کتاب فایده ندارد. این‌ها هیچکدام فایده نداشت. چیزی را درست نمی‌کرد.

ما امروز جمع شده‌ایم برای بزرگداشت پرتقال کوچولو. و تمام پرتقال‌های کوچکی که آخر پاییز خورده شدند و فریاد زدند و در مصلی سبزوار نماز جماعت خاندند و در کاشان وینستون لایت کشیدند و پاورپوینت در مورد روستاهای پلکانی ارائه کردند و یک شب در ترمینال آرژانتین خابیدند.



Friday, December 13, 2013

پروژه‌ی روستا

امروز که صبح ساعت ۴ صبح بیدار شدم که آماده شم با پوریا و مسعود و سینا بریم روستای روئین، برای پروژه‌ی دانشگاه، چون بچه‌ها دیر کرده بودن یه لحظه نشستم کنار پنجره و ستاره‌ها رو دیدم. فک کردم چقدر دورن و چقدر کیهان بزرگ و بی‌نهایته. چقدر همه‌ی اتفاقایی که برای من تو اتاقم، تو راه دانشگاه یا خود دانشگاه می‌افته به تخم این ستاره‌ها نیست. چقدر همه‌ی مشکلاتی که منو ناراحت می‌کنن و هرروز دارم باهاشون مبارزه می‌کنم کوچیکن. در برابر وال آبی، برج ایفل، روسیه، مشتری، منظومه شمسی، راه شیری و همینطور برو بالاتر. به این فکر کردم که جدی، الله وکیلی چقدر پروژه‌ی روستای دانشگاه وقتی که بدونی شعاعی از جهان که انسان تونسته ببینه ۲۴۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ متره! بی‌معنی و خنده‌داره.
چند لحظه بعد، احساس کردم تنها راه مبارزه با این حقارت اجباری، مبارزه نکردن باهاشه. ینی کاری که باید بکنی اینه که ستاره‌ها رو نگاه کنی و وقتی موضوعی باعث ناراحتیت شد بذاریش کنار ِ «cD Galaxy NGC 4889» و ببینی ناراحتیت چقدر در برابر این حجم عظیم، کوچیکه. برای همین تصمیم گرفتم یه عکس از cD Galaxy قاب کنم و بزنم رو دیوار اتاقم، جایی که زیاد ببینمش. هروقت ته جیبم پول نبود، با دوسدخترم دعوام شد، یکی از درسامو افتادم یا مشروط شدم، غروب جمعه دلم گرفت یا هروقت آرزو کردم که کاش تو این کشوری که عقب‌مونده و گُه و نَحس می‌دونیمش نبودم، یه نگاهی به جمال زیبای cD Galaxy بندازم.


Sunday, April 28, 2013

F1

گفته بودم تو این سالاد چیزای مختلفی مثل کاهو، سیب زمینی، کرفس، جوانه‌ی گندم و نخود پیدا می‌شود. از این‌ها گذشتم که عشق و محبت و دوستی پیدا کنم ولی به سر علی قسم که نبود. عشق و محبت مال فیلم‌ها هم نبود چه برسه به سالادی که خودم دست تو جیبم کردم و پولشو دادم. نه؟ غم‌انگیزه. سالاد ِ گرون با کسی که حاضر نیست سر سفره یه بشقاب محبت بذاره.
_: داری چی می‌کشی
دارم دریا می‌کشم.
_: هیچچی.
و این‌جاست که کارمون تموم می‌شه. و این‌جاست که آدم باید کف دوتا دستاش رو بذاره رو نشیمن‌گاه صندلی و بعد صندلی رو بده عقب و بعد پا بشه و بره. ول کن بره. تو دلش بگه ریدم تو بشقاب سالادت عزیزم. من آدم پسیفیستی نیستم. پسیفیست ینی صلح‌گرا. در این‌جا ینی بی‌خایه. ینی احمق. ینی دو ماه پیشمون. دو ماه پیشمون، همیشه. ینی وقتی که از اون فضا میای بیرون و تو مغزت جملات کوبنده‌ای رو که می‌تونستی بگی ولی نگفتی، قرقره می‌کنی. مثه چی؟ مثه ترسوهای بی‌خایه. مثل اون دفه که از توی واگن قطار با یه دختر قد بلند موطلایی ِ دبیرستانی درمیای بدون این‌که بهش بگی چقد خوشگله یا چقد استخونای صورتش درست و حسابی‌ان. یا مثل اون موقه‌ای که باید به یه دختر قد بلند موطلایی ِ دبیرستانی بگی گه نخور حرومی. ریدم به زیبایی‌هات.
داستان از این قراره. از این قراره که امام علی می‌گه با آدم ترسو مشورت نکن. بعد تو میای با من مشورت می‌کنی. چرا به حرف امام علی گوش نمی‌کنی؟
_: دیگه چه خبر؟
_: سلامتی.

گور پدر سلامتی. کدام سلامتی؟ باید گوشی را ورداشت و اس ام اس زد. اس ام اسم نه. باید گوشی را ورداشت و بعد شماره را گرفت. باید تپ تپ ِ ناشی از هراس قلب را به تخم گرفت. باید گوشی را ورداشت و بعد نه سلام کرد نه احوال پرسی کرد نه هیچ کسشر بی‌فایده‌ی دیگری را بر زبان آورد. باید یکراست بروی سر اصل مطلب و مفهوم را شسته و رفته، بیرون از دستمال کاغذی، بگذاری کف دست مخاطب. اصلن ریدم به گوشی تلفن. باید رفت ترمینال و بیلیط خرید و سوار اتوبوس شد و رفت دم در خانه و زنگ زد و بعد این‌طوری است که اگر آن دنیا ازت پرسیدند تابستان خود را چگونه گذارندی بتوانی سرت را بالا بگیری و بگویی خایه هم داشتم.